حرف هايي از جنس دلتنگي
با دوستي صحبت مي كردم كه با وجود علاقه اي كه بهم داشتيم، از هم دور بوديم و حالا بعد از سالها او گمان مي كرد من همچنان در اوج خوشي و بيخبري سالهاي كودكيم موندم.
به خاطر آوردم سختي هايي كه اين اواخر به زندگيم هجوم آورده بودن وگرچه يادآوري اين خاطرات سخت و طاقت فرساست ولي چون به اميرعلي مربوطن و قول داده بودم از گذشته هم بنويسم اينو بهونه اي ديدم واسه نوشتن..
همه چيز از اون تصادف لعنتي شروع شد و تا خواستيم كمي به خودمون بياييم در 40 روزگي اميرعلي نياز به عمل جراحي توسط پزشكان تاييد شد. قبول عمل جراحي كه بهيچ وجه تو مغزم نمي گنجيد و فاصله اولين اقدام براي عمل كه خودش شكنجه اي بود تا انجام عمل جراحي در 2 ماهگي، گريه هاي بي وقفه اميرعلي در اين مدت كه دل از دست ما مي برد و تلاش ما براي آروم كردنش كه به هر راهي متوسل مي شديم، همه و همه سخت بود و دردناك...
باز هم چندي نگذشته بود كه بر اثر ويروسي شايع غدد لنفاويش متورم شد و به ناچار در بيمارستان بستري شد و اين بار هم قصه اي كه تو پستهاي قبلي نوشتم ...
اين سختي ها برا عذاب يه عمر يه مادر كافيه چه برسه به اينكه همش مسلسل وار طي يك سال به سرت بياد، چه رنجي كشيدم از اينكه عزيزترينم،كوچولوي معصومم اين سختي ها را مي كشيد و من عاجزانه شاهدشون بودم و تنها وتنها توكل به او آرامش بخشم بود...


حرف هايي از جنس دلتنگي
